تبليغاتX
تا ابد چشم انتظار

تا ابد چشم انتظار

نفرین به تو ..عشق تو ..قلب سیاهت..

با سرنوشت نمي شه جنگيد....

با سرنوشت نمي شه  جنگيد....

دروغه هر كي كه گفته كه سرنوشت ادما به همتشون بستگي داره ....

تقدير هرچي كه باشه همون مي شه ....نه .... دست من و شما نيست .... هيچ كسي نمي تونه سرنوشت زندگي شو تعغير بده ...

يكي خيلي راحت به تمام خواسته هاش ميرسه .... يكي به سختي ....و خيلي هاهم هرچقدر كه بيشتر تلاش كنندبه هيچ كدوم از ارزوهاشون نميرسند ....

به اين ميگن سرنوشت ...تقدير ....قسمت ....عدل خداوند ...عدل خداوند ...

چرا اونايي كه هميشه بد بودن و بد كردن بيش همه عزيزترن ؟چرا اونا راحت و به دون زحمت به خواسته هاشون ميرسن..؟

چرا ديگه خوب بودن خريداري نداره ...؟ چرا ادما عشق رو به پول مي فروشن ...؟ چرا دوست داشتن ها به ميزان پولدار بودن يا فقير بودن ادما وابسته شده ...؟ خدا جون ... اين دنيايي كه تو ساختي ...؟

اينا همون بنده هايي هستن كه تو به فرشته هات دستور دادي جلوشون تعضيم كنند ...؟ همينان اشرف مخلوقاتت...؟ شاهكار افرينشت...؟ اين بنده هايي كه من مي بينم از هر حيوني پسترو بي شعورترن ...نفرين به اين دنيايي كه ساختي ....نفرين به اين زندگي ....نفرين به اين سرنوشت ..... نفرين به تو كه ميگي خدايي....!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 16:40  توسط اسیر زندگی  | 

خسته ام ازاين بيهوده ماندن........

به اب روان گفت گل كازتوخواهم                     

  كه رازي كه گويم به بلبل بگويي

پيام ارفرستد پيامش بياري                         

   بخاك ار افتدغبارش بشويي

بگويي كه مارا بود ديده بر ره                      

   كه فردا بيايي و ما را ببويي

بگفتا بجوي اب رفته نيايد                          

   نيابي مرا گرچه عمري بجويي

پيامي كه داري به پيك ديگر ده                    

  باميدمن هرگزاين ره نپويي

من از جوي چون بگذرم برنگردم                   

   چو پژمرده گشتي تو دگر نرويي

به فردا چه مي افكني كار امروز                 

   بخوان ان كسي را كه مشتاق اويي

بدانديشه گيتي به ناگه بدزدد                   

   زبلبل خوشي وزگل خوبرويي

چوفرداشود ديگرت كس نبويد                   

    كه بي رنگ و بي بوي چون خاك كويي

دل از ارزو يك نفس بود خرم                    

    تواندردل باغ چون ارزويي

چون اب روان خوش كن اين مرز و بگذر           

  تو مانند ابي كه اكنون به جويي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 18:24  توسط اسیر زندگی  | 

بلبلي شيفته مي گفت به گل               كه جمال تو چراغ چمن است

گفت امروز كه زيبا و خوشم                  رخ من شاهد هر انجمن است

چونكه فردا شد و پژمرده شدم              كيست انكس كه هوا خواه من است

بتن اين پيراهن دلكش من                   چو گه شام بيايي كفن است

حرف امروز چه گويي فرداست              كه تو را بر گل ديگر وطن است

همه جا بوي خوش و روي نكوست         همه جا سرو و گل و ياسمن است

عشق انست كه در دل گنجد              سخن است انكه همي بر دهن است

بهر معشوقه بميرد عاشق                  كار بايد سخن است اين سخن است

ميشناسيم  حقيقت زمجاز                 چون تو بسيار درين نارون است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 20:18  توسط اسیر زندگی  | 

اره ... من يه دروغگوام ....دروغ بود هرچي كه بهت گفتم ....اگه بهت گفتم دوست دارم دروغ بود ...

اگه بهت گفتم تمام دنيايي مني دروغ بود ....

اگه گفتم به خاطر تو از همه دنيا دست مي كشم و هر جا بگي ميام دروغ بود ....

اما تو چي ...؟

نگفتي كه همه جوره باهات مي مونم ....

نگفتي كه به خاطر تو جلوي همه واميسم...

هزار بار بهم نگفتي دوستت دارم ...

تا سروكله اون پسره پيداش شد منو و خودت و همه چيزرو فراموش كردي ... اونقد دست پاچه شده بودي كه انگار شاهزاده قصه ها از كتابا به خاطر تو اومده بيرون ...

صد بار بهت گفتم تا كاملا خوب فكر نكردي بهم جواب نده .... گفتي فكرهام رو كردم .... گفتي باهت هستم ...دروغ بود ... همش دروغ بود ....

همه چي دروغه ... اين زندگي ... اين دنياي لعنتي ... اين دوستت دارم هايي كه هر روز هزار بار از اين و اون ميشنويم همش دروغه ... دروغه ... دروغه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 20:56  توسط اسیر زندگی  | 

تنهايي داره ديونم مي كنه....

دلم با تو خوش بود ...

با خنده هات جون می گرفتم ... با حرفهات اروم می گرفتم ... می خوام فراموشت کنم ... به دلم می گم بابا بی خیالش بشو دیگه اون مال تو نیست ... اونم مثل ... که رفت ....اما نمیشه ... شب که میشه ... تمام خاطرات روزای بودنت توی سرم غوغا به پا می کنه.... کار چشام میشه اشک ریختن و کار دلم اتش گرفتن .... از این زندگی تکراری و کسل کننده حالم بهم می خوره ... تا حالا سهمم از هرچی خواستم فقط حسرت بوده و بس ...حتی حسرت مردن ...کاش اینقدر شهامت داشتم که خودم رو از شر این زندگی خلاص کنم ... همیشه می ترسیدم ... شاید گناهم همین باشه ...شاید دلیل همه این بدبختیام همین باشه ... دارم فکر می کنم ... شاید یه راهی پیدا کنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 18:20  توسط اسیر زندگی  | 

خدا جون بازم منم ....

همون بنده ای که هر شب تا صبح صدات می کنه ... همونی که هر شب تا صبح به در گاهت التماس می کنه ....

همونی که تو هیچ وقت نخواستی یه لحظه به درد دلهاش گوش بدی ... کاش بهم می گفتی واسه چی ...؟؟؟

چرا دست از سر من بر نمی داری ...؟؟؟ 

خدا جون ... خودت می دونی زندگی بدون هدف ...بدون عشق.... بدون امید ...چقدر سخته ...!!!

چقدر سخته وقتی ندونی واسه چی زنده ای... واسه  چی نفس می کشی ... به چه امیدی شبا چشاتو می بندی و به چه امیدی صبح باز می کنی ...چشاتو ببندی که خواب کی رو ببینی ... چشاتو باز کنی که کی رو ببینی ... وقتی قراره ببینی که با یکی دیگه داره ....

وقتی سالها به عشق و امید کسی زندگی کنی ... تمام بر نامه های زندگیت رو با اون بسازی و تمام هدفت رسیدن به اون باشه ... کار کردنت به عشق اون باشه ... زنده بودنت به شوق رسیدن به اون باشه ... اما در یک لحظه همه آرزوهات جلوی چشمت خاکستر بشه .... دیگه زندگی و زنده بودن واست چه معنی می تونه داشته باشه ... دیگه به چی این دنیا دل خوش باشی ...

خدا جون نمی خوام دیگه توی این جهنم باشم .... دیگه از زنده بودن خسته شدم .... از این رو زگار تکراری ... از این ادمای به ظاهر مهربون .... از خودم .... از این بیهوده نفس کشیدن .... خسته شدم ....کاش صدام رو می شنیدی ... کاش یه بار جوابم رو می دادی ... کاش واقعا خدا بودی .... کاش بودی ....!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:4  توسط اسیر زندگی  | 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت ...

باید  یاد و خاطره ی تو را از گوشه ی ذهن و دلم پاک کنم . چندی ست برای از یاد بردنت زندگی را بر خود دشوار کرده ام . من می توانم . می شود ... آرام این کلمه را هر روز و شب به خود تلقین می کنم . حال و روزم چه بگویم ! خوب نیست .اما با انکه می خواهم خاطراتت را فراموش  کنم... مرور خاطراتت دلم را تسلی می بخشد . باید فکری به حال این دل تنها و غمگین کنم . اما با وجود این من پذیرفته ام که رفته ای و دیگر باز نخواهی گشت و خود را برای درک این حقیقت تحسین می کنم . مرا بی بهانه از یاد بردی ...پس بدان کم کم از یاد خواهی رفت چرا که رسم روزگار بی مروت این است . تورا از یاد خواهم برد ... من این جمله را با تمام تلخی اش ...صد بار تکرار می کنم ... اما مگر می شود تورا فراموش کرد ... ؟؟؟

کاش قلبم درد تنهایی نداشت ...

سینه ام هرگز پریشانی نداشت ...

کاش برگ آخر تقویم عشق ....

حرفی از یک روز بارانی نداشت ....

کاش می شد راه سخت عشق را ....

بی خطر پیمود و قربانی نداشت ...

تولدت مبارک ... آشنای دیروز .... غریبه امروز .... 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 18:41  توسط اسیر زندگی  | 

نمیدونم .... شاید این همه زجر کشیدن حقمه ...

نمیدونم .... شاید این همه زجر کشیدن حقمه ...

تا جایی که یادم میاد همیشه حسرت یه لحظه خوشی توی این زندگی لعنتی رو داشتم ....

یادم نمیاد به کسی بدی کرده باشم یا باعث غم و غصه کسی شده باشم ...

آخه چرا ...چرا زندگی من با ید از اولین روزش با غم و غصه شروع بشه ...

چرا از به دنیا اومدن من هیچ کس خوشحال نشد ... پس چرا منو به این دنیای لعنتی کشوندین وقتی هیچ کس از اومدنم راضی نبود... چرا هیچ کی یادش نیست که من هم هستم... یه موجود زنده ای که نفس می کشم ... دل دارم و احساس .... یه موجود بدبخت که خود شما به این دنیا کشوندین ....

خدا جونم ...

به بزرگیت قسم دیگه خسته شدم ... آخه مگه من بندت نیستم ... مگه صدامو نمیشنوی ... مگه حال و روزم رو نمی بینی .... چرا اینقدر عذابم میدی ...

شاید مقصر خود منم ... شاید من نباید به این سادگی از حقم می گذشتم ... نباید بهت اجازه میدادم که به این راحتی بری دنبال دل خودت ...آره ... من به خودم بد کردم ... به خاطر تو روی دلم پا گذاشتم ... به خاطر تو روی تمام ارزوهام  خط قرمز کشیدم .... به خاطر تویی که حتی موقعه رفتنت منو یادت نبود ... یادت نبود که یه نفر بعداز رفتن تو واسه همیشه تنها می مونه... ویه دل ساده که تنها دلیل تپیدنش عشق تو بود ... بعد از تو ... نه ... برات مهم منبود ... چون تو یکی بهتر از اون پیدا کرده بودی ... راستی بهتر بود ...؟؟؟!!

بهتر بود از منی که تموم زندگیم رو به پات ریخته بودم ....

شاید م حق با تو باشه .... مگه تموم زندگی من چی بود ... یه دل ساده ... فقط همین ...!!!؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 23:52  توسط اسیر زندگی  | 

خسته شدم از این زندون انفرادی ...... که پراز آدم کور و کر و بی احساسه ....؟؟!!!!

دلم ...  داره میمیره ... باهاش چی کار کردی...؟ چطور تونستی...؟ باورم نمیشه ... چی شد ...؟ کار کی بود...؟ کی منو از چشمت انداخت ...؟ مگه چی کار کرده بودم که این کار رو با من کردی ...؟ زندگی مو سیاه

کردی... نمی بخشمت ... چه آرزوهایی داشتیم ... چه حرفهایی می گفتی و چه وعده هایی بهم می دادی ... پس چی شد اون که می گفت ( به خاطر تو حاظرم توی روی خدا هم وایسم ...) ؟ کی بود اونکه هزار بار می گفت دوست دارم ...؟ اینجوری دوستم داشتی ...؟ تموم اون روزا جلوی چشممه ... تموم اون حرفات هنوز توی گوشمه ... یه شب نیست که بدون یاد تو و بدون گریه کردن خوابم برده باشه ... قرارمون این نبود ....

امشب دلم می خواد تا خود صبح گریه کنم ... یه گوشه دنج و خلوت .... کاش هیچ وقت قرار نبود صبح بشه ...از این زندگی تکراری ... از این آدمایی که از هرچی حیونه پست تر شدن ..... دیگه از این دنیا خسته شدم ... خدا جون .... تا حالا چقدر التماست کردم ...؟ چند دفعه به پات افتادم ...؟ چند بار دیگه .... تا چند وقته دیگه باید اینجوری سر کنم ...؟

 

 

خسته شدم از این زندون انفرادی   ......  که پراز آدم کور و کر و بی احساسه ....؟؟!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 23:24  توسط اسیر زندگی  | 

دوباره فصل شکنجه من رسیده ....!!!!!؟؟؟؟

خدا جونم ... فقط می خوام به یه سوالم جواب بدی .... واسه چی منو به این جهنم کشوندی ...؟؟؟
دوباره روزای عید و همون داستان تکراری .... تو و اون مردیکه عوضی و با اون پدر بی شعورت و اون مادر ...چطور روتون میشه بیاین ...؟؟؟؟
البته می دونم تو مقصر نیستی ... همش کار اونیه که ما بهش می گیم خدا ... نمی دونم چرا ... و به چه جرمی ...
اما نگار کاری بجزشکنجه کردن من نداره .... !!!!
همتون بدونیین که یه روز می رسه که انتقام خودم و این دلم رو ازتون می گیرم ... حتی از تویی که اون بالایی ... !!!؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:42  توسط اسیر زندگی  | 

یک سال دیگه هم از رفتنت گذشت ...

یک سال دیگه هم از رفتنت گذشت ...

اخرین نوروزی که با هم بودیم و یادته ...یادته چی بهم گفتی ...؟ حالا امسال موقع سال تحویل... دوباره همین حرفا رو به اون می گی ...؟ وقتی داری بهش می گی ته دلت به یاد من نمیفتی ... ؟ راستش رو بگو .... ؟

چه روز گار بدی ... امروز خیلی ها رو داری ... خیلی حرفها ی قشنگ ازشون می شنویی ... اما ... فردا که بشه ...فقط خودتی و خودت ... هیچ کدومشون یادت نمی کنن ... عید امسال ... خدا کنه مثل پارسال نباشه ... چه سال نحسی بود ... به اندازه هر یک ساعتش یک سال پیر تر شدم ... چقد عذاب ... چقد غصه ... خداکنه آخرین عیدم باشه... پایان قصه تلخ این اسارت .... خداکنه فصل اخر این داستان شومم باشه ... 

اندر طلب دوست همی بشتابم

عمرم به کران رسید و من در خوابم

گیرم که وصال دوست در خواهم یافت

این عمر گذشته را کجا دریابم ......؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:1  توسط اسیر زندگی  | 

دوباره داره عید می شه ... شروع فصل عذاب من ......... خداجون اخه چرا .... چرا من باید هنوز توی این دنیا باشم ...چرا باید باشم و هر سال همون قصه همیشه گی دوباره از نو تکرار بشه .... واسه چی روزایی که واسه همه شادی میارن باید واسه من غم و درد و عذاب داشته باشن ... خدا جون ... واسه ی تو چه فرقی می کرد که اون با کی باشه و با کی نباشه .... دیگه از خودم هم بدم میاد ... عجب ادم پوست کلفتی بودم و خودم خبر نداشتم .... باورم نمی شه که هنوز زنده ام ... که هنوز هستم و یه سال دیگه گذشته .... و یه عید دیگه .... انگار توی همین عید قرار این اتفاق لعنتی بیفته .... کاش امسال به عید نرسه .... کاش زنده نباشم و عید امسالو نبینم ...

اما ...

...وای اگه باشم ...

... اگه عید بشه ....

...خدا جون اگه صدامو میشنوی .... بدادم برس ...


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 20:52  توسط اسیر زندگی  | 

 

نمي دونم ...

خسته شدم ...آخه تا كي ...؟؟؟

تا كي بايد بشينم و منتظر بمونم ...؟؟؟

كاش بهم مي گفتي واسه چي ...؟؟؟

كاش بهم مي گفتي ... به كدوم گناهم ...؟؟؟

باتو ام ... تو كه نشستي اون بالا ... !!!

آره ... با خوده  توام.... هموني كه بهت مي گن خدا...؟؟!!

راستي تو واقعآ هستي ...؟؟؟ وجود داري ...؟؟؟ تو بودي كه مارو به اين دنياي لعنتي تبعيد كردي ...؟؟؟

چرا من بايد تاوان گناه يكي ديگه رو بدم ...؟؟؟چرا من بايد به جاي يكي ديگه شكنجه بشم كه هرگز نديدمش...؟؟؟ اينه عدالت تو ...؟؟؟ به تو هم ميشه گفت خدا...؟؟؟ وقتي تو با اون ادعاي خدايت اين عدالتت .... ديگه از اين مخلوقاتت نبايد انتظر بيشتري داشت ...!!!

 

 کاشکی هیچ وقت قصه ی منو تو اغاز نمی شد.....

             ديگه هرگز دل نميدم به عشق آدما...

                                                         نه...    ديگه هرگز عاشق نميشم....!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 20:42  توسط اسیر زندگی  | 

تا باور کنم که خدایی...!!!!!؟؟؟

خداوندا ....

با این همه درد چی کار کنم ...؟ می گن هستی ... به حرفهای بنده هات گوش میدی... درداشونو دوایی.. مگه من بنده تو نیستم ...؟ چرا صدامو نمی شنوی...؟ چرا به دادم نمیرسی ...؟ اگه بنده خوبی نیستم بنده توام ... اگه لیاقت بنده بودن تو رو نداشتم واسه چی منو به این جهنم کشوندی ...؟

خدا جون ... خسته شدم ... به خودت قسم ... دیگه نمی تونم ...گوشت بامنه .. صدامو می شنوی ...؟خسته شدم خداجون ...دیگه بسمه... دیگه تحمل این همه درد رو ندارم ... دیگه نمی تونم ...دیگه نمی خوام توی این جهنم باشم ... بهت التماس می کنم ... ازت خواهش می کنم ... منو از این دنیای لعنتی ببر ... دیگه خسته شدم ... از بس گریه کردم ...ازبس شب تا صبح التماست کردم ... اخه مگه چی کارت کردم ...؟ به جرم کدوم گناه...؟ تاکی اسیری ... تاکی عذاب ...تاکی انتظار ...؟

اگه هستی ...

اگه صدامو می شنوی ...

اگه خدایی....

به خداوندی خودت واسه یه بار و اخرین بار ...

این بنده نا لایقت رو از این زندونی که نصیبش کردی ....

ازادش کن ...

تا باور کنم که هستی ...

تا باور کنم که صدامو می شنوی...

تا باور کنم که خدایی...!!!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 21:49  توسط اسیر زندگی  | 

کسی را دوست میدارم..
خداوندا
از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم
حال که بزرگ شده ام
و
کسی را دوست می دارم
می گویند:
فراموشش کن ...!!!!!!!!!!!

كاش مي دونستم كي قصه ي زندگي من به فصل اخر مي رسه ... وقت خدا حافظي ... وقت رفتن از اين قفس ... وقت رها شدن ... ازاد ...مثل شادي يه پرنده وقت فرار از قفس ... ديگه از اين زندون خسته شدم ... ديگه ديوارهاي سلولم جاي خط كشيدن نداره ... از اين روزاي تكراري و غمگين ... از اين جونوراي انسان نما ... از اين ادمايي كه حتي بويي از ادميت نبردن ... خسته شدم ...دلم مي خواد اونقدر فرياد بزنم ... اونقدر جيغ بكشم .. تاشايد صدام به گوش سنگين و خواب رفته خدا برسه ...

تا شايد يادش بياد كه اينجا ... اين گوشه زندون دنياش ... يه زندوني ... ميون اين همه ادما ... داره از تنهايي ميميره...!

بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند 
              که تنها تو را می خواهد؛ فقط تو را........


 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:24  توسط اسیر زندگی  | 

یکی برام زندگی رو معنی کنه....!!!

نمی دونم ... معنی این کلمات رو می گم ....  دنیا...؟ زندگی ...؟دوستی...؟ عاشقی...؟ با وفا...؟

کاش یکی پیدا بشه و بهم بگه .... بهم بگه که چرا هرکی از راه می رسه اول با خنده شروع می کنه که یعنی دوستیم ... بعد باقسم خوردن که یعنی عاشقیم ... بعدش می گه که تا اخر عمر هیچ کس جاتو تو قلبم نمی تونه بگیره که یعنی چی ..با وفام...اما تا یکی دیگه پیدا میشه که یه خورده شرایطش از تو بهتر باشه یهو تموم قسم و قراراشو فراموش می کنه و دودستی می چسبه به عشق تازه اش ....!!!

اخه چرا ...؟چرا ما ادما فقط به ظاهر قضیه نگاه می کنیم و ذات ادما برامون مهم نیست...؟

چرا پول توی دنیای ما ادما حرف اول و اخر رو می زنه ...؟ چرا وقتی به هم دیگه می گیم ((دوست دارم ))

به معنی حرفی که می زنیم فکر نمی کنیم ...؟؟

چرا ما ادما همدیگه رو زود فراموش می کنیم...؟

تو هم برو... مثل اون که رفت ... اونو هیچ وقت نمی بخشم ....اما تورو بخشیدم .... به پاس تمام مهربونیات .... امیدوارم خوشبخت بشی.... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 16:6  توسط اسیر زندگی  | 

گاهی اشک ، گاهی انتظار....

خدایا...؟

نمی دونم کی هستی ...؟؟ چه شکلی هستی ...؟؟؟ کجایی هستی ...؟؟؟؟ اصلآ هستی یا نیستی...؟؟؟؟؟

همه می گن هستی ... همه وقتی صدات می کنن به اسمون نگاه می کنن ... یعنی تو اون بالایی ...؟!!

خدایا ..خیلی ازت شاکیم ...واسه چی منو به این دنیا کشوندی ...؟ واسه چی منو گرفتار این روزگار لعنتی کردی ... واسه چی اینقدر زجرم میدی ...؟ تو که می گی خدایی ... اینه خدایت ...!!؟؟ واسه چی حکم برگشتنم رو امضا نمی کنی ... خدا جون ... دلت می خواد التماست کنم ... اخه بی انصاف ... دیگه چی ازم مونده که دست از سرم بر نمی داری ... باشه ... هر غلطی که دلت می خواد بکن ... دیگه واسم مهم نیست .. دیگه چیزی ندارم که به خوای ازم بگیری ... اخرش یه روز هم چه تو بخوای چه نخوای نامه ازادی این زندونی رو باید امضا کنی ... منم میشینم چشم انتظار اون روز ...

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:47  توسط اسیر زندگی  | 

امشب دلم میزبان تمام غمهای عالمه ...

خدا جون ...

امشب اومدم التماست کنم ... اودم بگم تورو به جون هر کی که دوست داری ...

منو از این زندون ... از این خراب شده ... از شر این دنیایی لعنتی که واسم ساختی ... راحت کن ...

اخه چرا ... چرا اینقدر عذابم میدی ...  دیگه خسته شدم ... واسه چی وقتی قرار نیست کسی باهم بمونه  رو میاری سر راهم ... واسه چی همیشه من باید حسرت چیزایی رو بخورم که دارمشون اما هیچ وقت ندارم ...؟

خداجون ... واسه چی منو با اون آشنا کردی ... اگه قرار بود اونم ازم بگیری ... واسه چی ...؟؟؟ خداجون اگه این بار هم عشقمو ازم بگیری ... دیگه هیچ وقت بهت فرصت نمیدم که بخوای با غم دوریش زجرم بدی ... این بار دیگه اونقدر شهامت دارم که خودم رو از شر این شکنجه گاهت خلاص کنم ...

یا ما زنده نیستیم ... یا زندگی نه این است...

بر مرگ افرین باد ... گر زندگی همین است ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:4  توسط اسیر زندگی  | 

من تنها...

من بودم و تو...

روزای آروم...

عشق خیالی توی دلامون...

هر روز تو رویا..

.با تو نشستم...

جز تو به هیچکس...

من دل نبستم...

مهر تو رو من...

به دل نشوندم...

لعنت به این دل...

چه ساده بودم...

عاشق نبودی...

تنهام گذاشتی...

حتی یه ذره...

دوسم نداشتی...

پروانه بودم...

زدی پروندیم...

شمع قشنگم...

بدجور سوزوندیم...

حالا عزیزم...

رفتی و تنهام...

خبر نداری...

از سیل غمهام...

تو حسرت تو...

آروم ندارم...

به یاد چشمات...

من بی قرارم...

باور ندارم...

شدم فراموش...

آخ خیلی وقته...

یخ کرده آغوش...

عاشق نبودی...

تنهام گذاشتی...

حتی یه ذره...

دوسم نداشتی...

 

رفتی نگفتی...

بی تو میسوزم...

چرا نباید...یادت بمیره...جاشو تو قلبم...نفرت بگیره...؟؟؟!!!

يك سوال كوچك مي ماند......

براي پرسيدن از كسي كه بي پاسخ ترين سوال فكر آشفته من است :



چي كار كرد اين دل سادم

كه از چشم تو افتادم ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:8  توسط اسیر زندگی  | 

صدايم را در گلو خفه کردم .....

مطمئن باش و برو ...!!

ضربه‌ ات كاري بود...!!

 دل من سخت شكست و چه زشت....!!

 به من و سادگي‌ام خنديدي...!!

 به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود...!!

 و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود...!!

 تو برو....،!!

 برو تا راحتتر تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم...!!؟؟

صدايم را در گلو خفه کردم و بر آتشم آب حسرت ريختم، که مبادا در رفتنش ترديد کند. هر چند دل او جلوتر رفته بود.

اشکهايم را اين مهمان هاي نا خوانده ولي هميشگي چشمهايم را با شکوفه هاي خنده آذين کردم و تقديمش داشتم تا با خود ببرد، يادم را، نامم را ...



او رفت. رفتنش برايم مردن بود، نه مرگ او نه، مرگ آرزوهايم مرگ همه آن چيزهايي که با رفتنش از دست رفت.

      ax

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 20:35  توسط اسیر زندگی  | 

قسم خورده بودم که دیگه دل به هیچ کسی نبندم ... اما نشد ...!!؟

بعد از رفتن اون بی فا ... قسم خورده بودم که دیگه دل به هیچ کسی نبندم ... اما نشد ...!!؟

تو پا گذاشتی توی روزگار تار و تاریک من ... اونقدر از عشق گفتی ... از امید ... از فردایی که هنوز نیومده .. . از روزای قشنگی که گفتی ایمان داری که یه روزی می رسن ... تا اینکه دل از عشق بریده ام رو دوباره عاشق کردی ... !!!؟

اما نگفتی که دوباره باید چشم بدوزم به جاده های بلند انتظار ... اما نگفتی که باید دوباره حتی واسه شنیدن صدات ... باید روزها و شبا منتظر بمونم ... تازه دردسرهای تو به خاطر من دوبرابر شده ... چرا این کار رو کردی ... ؟؟؟ واسه چی هم واسه خودت شر ساختی هم منو دوباره به یه برزخ کشوندی ...؟؟؟

خداجون دیگه خسته شدم از بس امروز و فردا کردم ... خسته ام  از این دنیایی که ادماش بجز زجر دادن همدیگه چیز دیگه ای بلد نیستن ...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 20:25  توسط اسیر زندگی  | 

نمي خوام ديگه توي اين جهنم نفس بكشم ... !!؟

اخه به تو هم مي گن خدا ...؟!!

نشستي اون بالا داري چه غلطي مي كني ...؟ با اين كارات چي رو مي خواي ثابت كني ...؟

واسه چي اينقدر زجرم مي دي ...؟ ديگه چي از جونم مي خواي ...؟ ديگه چي برام مونده  كه بخواي ازم بگيري ...؟ همين يه نصفه جوني كه برام مونده رو هم بگير و راحتم كن ...؟ ديگه خسته شدم مي فهمي ...؟!!

ديگه نمي تونم ... ديگه بسمه... ديگه بسه ... مگه من چه گناهي به درگاه تو كردم كه هرچي عذابم مي دي سير نمي شي ...؟  بگو بايدچي كار كنم تا دست از سرم ورداري ...؟ چرا نمي كشي و راحتم نمي كني ...؟

به خودت قسم ديگه تحملم تموم شده ... آخه مگه من چي كارت كردم ...؟ مگه من ازت خواستم كه منو به اين دنيا بياري ...؟ اگه از آوردنم پشيموني چرا زودتر برم نمي گردوني به همون جهنم خودت ...؟ تا كي بايد به اين زندگي لعنتي ادامه بدم ...؟ لااقل بگو تا چند وقته ديگه ...؟

چيه ...؟ چرا صدات در نمي ياد ...؟ چرا جوابم رو نمي دي ...؟

منو باش ... با كي دارم حرف مي زنم ...!! ببخشيد كه نفهميدم شما خدا ايد ...من كي باشم كه به خواي باهاش حرف بزني ... آخه كلاس تون به ما فقير فقرا نمي خوره ...!!!

از وقتي چشمم رو به اين دنياي نگبتبار باز كردم  تنها چيزي كه ديدم  بدبختي اين حيون بيچاره اي يه به نام بشر ... كه خالقش با كمال افتخار اونو اشرف مخلوقاتش نام نهاده ... !!!؟

جونوري كه خودش از اسم خودش مي ترسه ...؟ !!

دنيايي كه آغازش با برادر كشي شروع شده و آخرش ...ناپيدا...؟!!

نمي دونم  واقعآ هستي  يا نه ...؟ ولي بدون كه خيلي وقته كه ديگه بود و نبودت برام هيچ فرقي نمي كنه ...

من هم از نسل همون آدمي هستم كه به خاطر اشتباهش از بهشت خودت رونديش ... اگه قراره كه من تاوان گناه اونو پس بدم ... پس بدون كه توي كار تو عدالت معني نداره ...

واگر هم كه خدايي نيست و بهشت و جهنمي هم در كار نيست پس ....

 

 

 

 

 

 

نمي خوام ديگه توي اين جهنم نفس بكشم ... !!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:3  توسط اسیر زندگی  | 

می گن عید شده ...!!؟؟

دوباره می گن عید شده ... !!! کاش بعدش یکی پیدا می شد بهم بگه عید یعنی چی ...؟؟؟

یکی می گه یعنی یک سال جدید داره از راه می رسه ... می گه باید شاد بود و جشن گرفت ... !!!

یکی می گه یعنی یک سال گذشته ... گذشته ها گذشته ...به آینده بایدفکر کرد ..!!!

یکی خسته و دلزده از این دنیا و این آدما ... داره به زمین و زمون نفرین می کنه ...!!!

یکی هم تازه می خواد به معشوقش برسه و انگار تمام دنیا واسش یه بهشته ...!!!

 

واسه بعضی ها به معنی رسیدن به معشوقه و یا بریدن از معشوق... چون همیشه توی روزای که اسمشون عیده اتفاق می افته ...!!!

واسه بعضی ها هم به معنی تعطیلی  کار و مدرسه و اداره و ....

ولی هیچ کس نمی دونه عید یعنی چی ...؟؟؟ !

هیچ کس نمی دونه یک سال گذشته و یک سال جدید اومده یعنی چی ..!!؟؟

هیچ کس نمی خواد باور کنه که یک سال از زندگیش رو به باد داده و یک سال به ----مرگ --- نزدیکتر شده . ..!؟

به کی می شه گفت که یک سال از عمرت کم شده اما تو خوشحال باش و جشن بگیر ...؟؟!!

راستی ما آدما چه جونورایی هستیم ... از مردن می ترسیم  اما  از اینکه یه قدم بهش نزدیکتر بشیم جشن می گیریم ... شادیم و غافل از این اتفاق شوم ...!!

 

حالا از تو می پرسم  دوست ... شاد باشم ازنزدیک شدن به مرگ   ... غمگین باشم از آمدن عید ... ؟؟!!

بگم عیدتون مبارک ... یا تسلیت ...؟؟!!

 

 به هر حال می گم : فرارسیدن سال جدید و اومدن عید نوروز و گذشتن یک سال خوب یا بد ... مبارک ...امیدوارم امسال سال رسیدن به آرزوهای خوب و قشنگتون باشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:29  توسط اسیر زندگی  | 

انتظار .. انتظار ... انتظار ...

انتظار .. انتظار ... انتظار ...

همه سهم من از این روزگار لعنتی ...

روزگاری که از اولش انگار سر جنگ با ما داشت و هنوزم که هنوزه دست بردار ما نیست ...

خدایا تا کی عزاب ... تا کی تنهایی ... تا کی باید شبا ورو به امید روز و  روزا رو به امید شب گذراند ... دیگه بسه ...به خدا دیگه طاقت ندارم ... خسته شدم از بس که روزا رو شمردم ...پس کی نوبت به ما می رسه ... پس کی قرار حکم آزادی مارو امضا کنی ... تا چند روز دیگه باید چشم انتظار بشینم...دیگه بسه ... به خدا دیگه بسه ... تمومش کن این اسارتو ... ویرون کن این زندون تاریک بی هم سلولی رو ... بذار باور کنم که هستی ... که صدامو می شنوی .... که یادت نرفته  که  یه روز شومی این بنده ناخلفت رو به این تبعیدگاه کشوندی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 22:39  توسط اسیر زندگی  | 

دلم درسینه کوبد سر به دیوار ...

بعضی وقتا اونقدر از دست خودم  خسته می شم که نمی دونم به کی ؟؟....به چی؟؟ .... یا به کجا پناه ببرم....؟؟

مثل همین حالا ....حالم اصلآ خوب نیست... سرم داره از درد میترکه ...همیشه دلم می خواست یه روز ی برسه که فرداش نه غمی داشته باشه ...نه عذابی ...دلم می خواست باتو باشم ...!! باتو به اون فردا برسم... !! و تو باشی اون کسی که بشه فرشته نجات...ناجی من ...!!!               اما ...افسوس ...افسوس که اون فردا ....دیگه هیچ وقت فرا نمی رسه....اما می دونم یه فردای دیگه داره از راه می رسه ... خیلی نزدیکه ...اما نه اون فردایی که همیشه آرزوشو داشتم...نه اون فردایی که قرار بود با تو برسه...اما خوبیش به اینه که با خودش شاید ارامش بیاره ....ازادی بیاره ...رهایی بیاره ...ارامش از دست این همه غصه ای که داره مثل خوره روحم رو می خوره ....ازادی از دست این زمونه لعنتی که هیچ وقت بهم یه روی خوش نشون نداده ... رهایی  از این زندونی که زندانبانش عادت کرده به شکنجه دادن... عادت کرده به دیدن اشکای زندونیاش...

اون شاید اسمش فرشته نجات نباشه ... شاید نشه اسم ناجی رو روش گذاشت...اما دیگه برام دیدنش خیلی دل چسبتر از دیدن توست.... تویی که نخواستی باور م کنی ....و نخواستی باور کنی که ما ...من و تو ....با هم ... می تونیم به اون فردا برسیم....!!!؟

آره ...اون فردایی که داره از راه میرسه ... آخرین فردای این زندونیه... فرشته نجات من ....لباسش سفید نیست... سیاهه... ناجی من ....با خودش خوشبختی نمیاره....فردایی که اون قراره بیاد.... خیلی نزدیکه ... حتی نزدیکتر از فردا....شاید عذاب گور .... از عذاب دیدن تو با اون غریبه .... تحملش اسونتر باشه....!!!؟؟؟

 

 

 

بیا ای مرگ... جانم بر لب آمد...

بیا در کلبه ام شوری برانگیز...

بیا شمعی به بالینم بیفروز ...

بیا شعری به تابوتم بیاویز...!!!

 

 

دلم درسینه کوبد سر به دیوار ...

که این مرگ است و بر در می زند مشت ...!!!

بیا ای همزبان جاودانی ...

که امشب وحشت تنهاییم کشت...!!؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:38  توسط اسیر زندگی  | 

اینجا شب ماندگار است... به صبح میندیش...!!!!!!!!!!!

شب... تاریکی...گناه...وحشت...و.....انتظار صبح...!!!!

صبحی که شاید هیچ وقت فرا نرسه.....!!!

شب که میشه دلم می خواد برم کنار دریا و تا خود صبح قدم بزنم...

قدم بزنم و فکر کنم....

یه سر به گذشته بزنم و ببینم که کجای کارم اشتباه بوده که حالا به این روز اوفتادم...

کجا واست کم گذاشتم...چی ازم خواستی که نتونستم اجابت کنم... چه کاری کردم که از چشم تو

افتادم....کجای کارم ایراد داشت که دل تو رو زدم....چه کار اشتباهی کردم که تو یدفه ازم بریدی...؟

چه کار باید می کردم که نکردم....؟؟؟

همیشه حرف ..حرف تو بود...همیشه هرچی که تو می خواستی همون می شد...

هرچی فکر می کنم توی این همه سال که با هم بودیم یادم نمی یاد که حتی واسه یه لحظه ...حتی

به شوخی هم که شده بگی باهام قهری...یا از کارم ایراد گرفته باشی...

پس چی شد...چرا یدفه ازم بریدی...؟؟؟

چرا روزگار منو خودتو سیاه کردی...؟؟؟

چه ارزو هایی داشتیم...چه نقشه هایی واسه اینده مون داشتیم ... یادته....؟؟؟

یادته تموم دخترای فامیل داشتن از حسادت می مردن...؟؟!!

حالا وقتی می بینمشون ... زخم زبوناشون...خنده هاشون...

داره داغونم می کنه... دارم از غصه ات دق می کنم...شدم شبیهه یه اسکلت....

هرکس منو می بینه می گه معتادی...؟؟؟

حتی پدر بی غیرت خودت...!!!!

شنیدم روزگارت ـــ با اون مردیکه کور بدترکیب ـــ خیلی سخت می گذره...؟

حالا دیدی...؟ دیدی که پول همه چیز نیست...؟

حالا ببینم تا کی می تونی دوام بیاری...؟؟

بی چاره اون بچه...!!!! دلم به حالش می سوزه.... امیدوارم فردا که بذرگ شد اونقدر جرعت داشته باشی که حداقل بهش بگی ....اشتباه کردم....

                                 نمی بخشمتون... هیچ وقت...نه تو رو..نه اون خدا رو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:29  توسط اسیر زندگی  | 

به همین سادگی... همه چیز تمام شود...!!!

همه عشقم....! همه  امیدم...! تمام آرزوها م...! همه چیز...این همه سال انتظار...درد کشیدن ...

رنج بردن...حسرت خوردن...همه چیز توی یه چشم بر هم زدنی تموم شد...!

این پسره از کجا پیداش شد...؟ چطوری تونست قلب تورو بدزده ...؟چی شد که گول حرفهاشو خوردی..؟

چطور تونستی همه چیزو به این سادگی فراموش کنی...؟

چه کسی تورو با اون آشنا کرد...؟ کار کی بود...؟ به خدا هرگز نمی بخشمش...؟

 

 

هم زندگی منو خراب کردی ...هم زندگی خودتو...می دونم  حالا پشیمون شدی....می دونم حالا معنی حرف هامو فهمیدی...ولی ای کاش دوسال پیش می فهمیدی...کاش اینجور نمی شد...

اما دیگه واسه این حرفها خیلی دیرشده...دیگه باید باور کنم که تورو واسه همیشه از دست دادم...

واسه همیشه...تحملش برام خیلی سخته...بعد از دو سال ...تازه دارم به این  باور می رسم..

چاره ای نیست ... مثل تمام سالهای گذشته... بازم می سوزم و می سازم...مگه تا چند سال دیگه

زنده ام...! این چند روز هم می گذره و تموم  میشه...

اما بدون تا زنده ام نمی بخشمت...و اگه دنیایی دیگه باشه پس از مرگ...انتقاممو ازت می گیرم...

حتی اگه تو توی بهشت باشی ...!؟ و من توی جهنم خدا...!؟

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط اسیر زندگی  | 

کاش به اشک های کودکانه ام رحم می کردی...

چه روز نحسی بود اون روز...

روزی که گفتند قراره چند روز دیگه با یه غریبه...

نمی دونی وقتی شنیدم چه حالی شدم...

نمی دونی تا اون روز ...چی کشیدم....

هر ساعتش هزار بار مردم و زنده شدم....

توی هر ثانیه اش هزار بار آرزوی مرگ کردم و به خدا التماس کردم که منو بکشه  و راحتم کنه اما...

مثل همیشه ...

خدا صدامو نشنید...منو ندید...خواست بمونم و عزاب بکشم...می خواد زجرم بده...

آخه چرا...؟

چرا تنهام گذاشتی...؟

چرا اون غریبه رو به من ترجیح دادی...؟

چرا این بلا رو سرم آوردی...؟

حالا به کی پناه ببرم...؟

به چه امیدی این دنیایی لعنتی رو تحمل کنم و دیگه به چی این زندگی دل خوش باشم...؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:9  توسط اسیر زندگی  | 

امید وارم که هیچ وقت تنها نشی ...!

از امروز دیگه اول نوشته هام نه اسمی از خدا می یارم ونه به تو می گم سلام...؟!!

چون دیگه از هر دوتون بریدم...

آخه خدا اگه خدا بود ...روزگارم رو اینجوری سیاه نمی کرد. نمی گذاشت که تو منو اینجوری تنها

بذاری و بری...

خدایی که نتونه یه آرزوی به این کوچکی رو بر اورده کنه دیگه چه خدایی یه...؟

با تو ام...!؟

نمی گم فراموشت می کنم ...چون دروغه...چون نمی تونم فراموشت کنم...

اما بدون که تا زنده ام دیگه اسم تو رو به زبون نمی یارم...

بهت قول میدم که تا زنده ام حتی سایه منو هم دیگه نبینی...

زندگی مو خراب کردی ولی اشکالی نداره ...تو خوش باش...!!

ببینم این خوشی تو تا چه وقت دوام بیاره.....

امید وارم که هیچ وقت تنها نشی ...!

چون تنهایی بد دردیه....!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:40  توسط اسیر زندگی  | 

این درد مرا خدای درمان می داد...!!!

خدایا...

باز هم داره شب می شه...!

باز هم من ـ تنها ـ بی کس ـ با یه دنیا غم و غصه ـ هنوز هم چشم انتظار!

ای کاش اون شب لعنتی توی اون ماشین نبودم...

ای کاش هیچ وقت چشم های مابه هم خیره نمی شد ـ...

ای کاش هیچ وقت اون راه تموم نمی شد...

ای کاش هیچ وقت تورو نمی دیدم...کاش هیچ وقت اسیرت نمی شدم...

شاید اون وقت خدا هم دیگه بهانه ای برای زجر دادن من پیدا نمی کرد....

خدایا...

          تو رو  به خودت قسم دیگه بسه...

دیگه خسته شده ام . از این همه زجر کشیدن من چه لذتی می بری که دست از سرم بر نمی داری؟!

این همه آدم توی این دنیات داری چرا هر وقت عصبانی می شی یاد من می افتی...؟

چرا تمام عقده هات رو سر من خالی می کنی ....؟!

 

 

مرغ دل من ز عشق تو جان می داد...

                                                  از بهر تو زندگی چه آسان می داد...

ای کاش می شد که به جای مردن ...

                                                  این درد مرا خدای درمان می داد ...  

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:42  توسط اسیر زندگی  |