شب... تاریکی...گناه...وحشت...و.....انتظار صبح...!!!!
صبحی که شاید هیچ وقت فرا نرسه.....!!!
شب که میشه دلم می خواد برم کنار دریا و تا خود صبح قدم بزنم...
قدم بزنم و فکر کنم....
یه سر به گذشته بزنم و ببینم که کجای کارم اشتباه بوده که حالا به این روز اوفتادم...
کجا واست کم گذاشتم...چی ازم خواستی که نتونستم اجابت کنم... چه کاری کردم که از چشم تو
افتادم....کجای کارم ایراد داشت که دل تو رو زدم....چه کار اشتباهی کردم که تو یدفه ازم بریدی...؟
چه کار باید می کردم که نکردم....؟؟؟
همیشه حرف ..حرف تو بود...همیشه هرچی که تو می خواستی همون می شد...
هرچی فکر می کنم توی این همه سال که با هم بودیم یادم نمی یاد که حتی واسه یه لحظه ...حتی
به شوخی هم که شده بگی باهام قهری...یا از کارم ایراد گرفته باشی...
پس چی شد...چرا یدفه ازم بریدی...؟؟؟
چرا روزگار منو خودتو سیاه کردی...؟؟؟
چه ارزو هایی داشتیم...چه نقشه هایی واسه اینده مون داشتیم ... یادته....؟؟؟
یادته تموم دخترای فامیل داشتن از حسادت می مردن...؟؟!!
حالا وقتی می بینمشون ... زخم زبوناشون...خنده هاشون...
داره داغونم می کنه... دارم از غصه ات دق می کنم...شدم شبیهه یه اسکلت....
هرکس منو می بینه می گه معتادی...؟؟؟
حتی پدر بی غیرت خودت...!!!!
شنیدم روزگارت ـــ با اون مردیکه کور بدترکیب ـــ خیلی سخت می گذره...؟
حالا دیدی...؟ دیدی که پول همه چیز نیست...؟
حالا ببینم تا کی می تونی دوام بیاری...؟؟
بی چاره اون بچه...!!!! دلم به حالش می سوزه.... امیدوارم فردا که بذرگ شد اونقدر جرعت داشته باشی که حداقل بهش بگی ....اشتباه کردم....
نمی بخشمتون... هیچ وقت...نه تو رو..نه اون خدا رو....