تبليغاتX
تا ابد چشم انتظار

 

 تا ابد چشم انتظار

        دلم درسینه کوبد سر به دیوار ...

بعضی وقتا اونقدر از دست خودم  خسته می شم که نمی دونم به کی ؟؟....به چی؟؟ .... یا به کجا پناه ببرم....؟؟

مثل همین حالا ....حالم اصلآ خوب نیست... سرم داره از درد میترکه ...همیشه دلم می خواست یه روز ی برسه که فرداش نه غمی داشته باشه ...نه عذابی ...دلم می خواست باتو باشم ...!! باتو به اون فردا برسم... !! و تو باشی اون کسی که بشه فرشته نجات...ناجی من ...!!!               اما ...افسوس ...افسوس که اون فردا ....دیگه هیچ وقت فرا نمی رسه....اما می دونم یه فردای دیگه داره از راه می رسه ... خیلی نزدیکه ...اما نه اون فردایی که همیشه آرزوشو داشتم...نه اون فردایی که قرار بود با تو برسه...اما خوبیش به اینه که با خودش شاید ارامش بیاره ....ازادی بیاره ...رهایی بیاره ...ارامش از دست این همه غصه ای که داره مثل خوره روحم رو می خوره ....ازادی از دست این زمونه لعنتی که هیچ وقت بهم یه روی خوش نشون نداده ... رهایی  از این زندونی که زندانبانش عادت کرده به شکنجه دادن... عادت کرده به دیدن اشکای زندونیاش...

اون شاید اسمش فرشته نجات نباشه ... شاید نشه اسم ناجی رو روش گذاشت...اما دیگه برام دیدنش خیلی دل چسبتر از دیدن توست.... تویی که نخواستی باور م کنی ....و نخواستی باور کنی که ما ...من و تو ....با هم ... می تونیم به اون فردا برسیم....!!!؟

آره ...اون فردایی که داره از راه میرسه ... آخرین فردای این زندونیه... فرشته نجات من ....لباسش سفید نیست... سیاهه... ناجی من ....با خودش خوشبختی نمیاره....فردایی که اون قراره بیاد.... خیلی نزدیکه ... حتی نزدیکتر از فردا....شاید عذاب گور .... از عذاب دیدن تو با اون غریبه .... تحملش اسونتر باشه....!!!؟؟؟

 

 

 

بیا ای مرگ... جانم بر لب آمد...

بیا در کلبه ام شوری برانگیز...

بیا شمعی به بالینم بیفروز ...

بیا شعری به تابوتم بیاویز...!!!

 

 

دلم درسینه کوبد سر به دیوار ...

که این مرگ است و بر در می زند مشت ...!!!

بیا ای همزبان جاودانی ...

که امشب وحشت تنهاییم کشت...!!؟؟

 

 

 نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 22:38 توسط اسیر زندگی

  

        اینجا شب ماندگار است... به صبح میندیش...!!!!!!!!!!!
شب... تاریکی...گناه...وحشت...و.....انتظار صبح...!!!!

صبحی که شاید هیچ وقت فرا نرسه.....!!!

شب که میشه دلم می خواد برم کنار دریا و تا خود صبح قدم بزنم...

قدم بزنم و فکر کنم....

یه سر به گذشته بزنم و ببینم که کجای کارم اشتباه بوده که حالا به این روز اوفتادم...

کجا واست کم گذاشتم...چی ازم خواستی که نتونستم اجابت کنم... چه کاری کردم که از چشم تو

افتادم....کجای کارم ایراد داشت که دل تو رو زدم....چه کار اشتباهی کردم که تو یدفه ازم بریدی...؟

چه کار باید می کردم که نکردم....؟؟؟

همیشه حرف ..حرف تو بود...همیشه هرچی که تو می خواستی همون می شد...

هرچی فکر می کنم توی این همه سال که با هم بودیم یادم نمی یاد که حتی واسه یه لحظه ...حتی

به شوخی هم که شده بگی باهام قهری...یا از کارم ایراد گرفته باشی...

پس چی شد...چرا یدفه ازم بریدی...؟؟؟

چرا روزگار منو خودتو سیاه کردی...؟؟؟

چه ارزو هایی داشتیم...چه نقشه هایی واسه اینده مون داشتیم ... یادته....؟؟؟

یادته تموم دخترای فامیل داشتن از حسادت می مردن...؟؟!!

حالا وقتی می بینمشون ... زخم زبوناشون...خنده هاشون...

داره داغونم می کنه... دارم از غصه ات دق می کنم...شدم شبیهه یه اسکلت....

هرکس منو می بینه می گه معتادی...؟؟؟

حتی پدر بی غیرت خودت...!!!!

شنیدم روزگارت ـــ با اون مردیکه کور بدترکیب ـــ خیلی سخت می گذره...؟

حالا دیدی...؟ دیدی که پول همه چیز نیست...؟

حالا ببینم تا کی می تونی دوام بیاری...؟؟

بی چاره اون بچه...!!!! دلم به حالش می سوزه.... امیدوارم فردا که بذرگ شد اونقدر جرعت داشته باشی که حداقل بهش بگی ....اشتباه کردم....

                                 نمی بخشمتون... هیچ وقت...نه تو رو..نه اون خدا رو....

 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:29 توسط اسیر زندگی

  

        به همین سادگی... همه چیز تمام شود...!!!
همه عشقم....! همه  امیدم...! تمام آرزوها م...! همه چیز...این همه سال انتظار...درد کشیدن ...

رنج بردن...حسرت خوردن...همه چیز توی یه چشم بر هم زدنی تموم شد...!

این پسره از کجا پیداش شد...؟ چطوری تونست قلب تورو بدزده ...؟چی شد که گول حرفهاشو خوردی..؟

چطور تونستی همه چیزو به این سادگی فراموش کنی...؟

چه کسی تورو با اون آشنا کرد...؟ کار کی بود...؟ به خدا هرگز نمی بخشمش...؟

 

 

هم زندگی منو خراب کردی ...هم زندگی خودتو...می دونم  حالا پشیمون شدی....می دونم حالا معنی حرف هامو فهمیدی...ولی ای کاش دوسال پیش می فهمیدی...کاش اینجور نمی شد...

اما دیگه واسه این حرفها خیلی دیرشده...دیگه باید باور کنم که تورو واسه همیشه از دست دادم...

واسه همیشه...تحملش برام خیلی سخته...بعد از دو سال ...تازه دارم به این  باور می رسم..

چاره ای نیست ... مثل تمام سالهای گذشته... بازم می سوزم و می سازم...مگه تا چند سال دیگه

زنده ام...! این چند روز هم می گذره و تموم  میشه...

اما بدون تا زنده ام نمی بخشمت...و اگه دنیایی دیگه باشه پس از مرگ...انتقاممو ازت می گیرم...

حتی اگه تو توی بهشت باشی ...!؟ و من توی جهنم خدا...!؟

  

 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:55 توسط اسیر زندگی

  

        کاش به اشک های کودکانه ام رحم می کردی...
چه روز نحسی بود اون روز...

روزی که گفتند قراره چند روز دیگه با یه غریبه...

نمی دونی وقتی شنیدم چه حالی شدم...

نمی دونی تا اون روز ...چی کشیدم....

هر ساعتش هزار بار مردم و زنده شدم....

توی هر ثانیه اش هزار بار آرزوی مرگ کردم و به خدا التماس کردم که منو بکشه  و راحتم کنه اما...

مثل همیشه ...

خدا صدامو نشنید...منو ندید...خواست بمونم و عزاب بکشم...می خواد زجرم بده...

آخه چرا...؟

چرا تنهام گذاشتی...؟

چرا اون غریبه رو به من ترجیح دادی...؟

چرا این بلا رو سرم آوردی...؟

حالا به کی پناه ببرم...؟

به چه امیدی این دنیایی لعنتی رو تحمل کنم و دیگه به چی این زندگی دل خوش باشم...؟

 

 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:9 توسط اسیر زندگی

  

        امید وارم که هیچ وقت تنها نشی ...!
از امروز دیگه اول نوشته هام نه اسمی از خدا می یارم ونه به تو می گم سلام...؟!!

چون دیگه از هر دوتون بریدم...

آخه خدا اگه خدا بود ...روزگارم رو اینجوری سیاه نمی کرد. نمی گذاشت که تو منو اینجوری تنها

بذاری و بری...

خدایی که نتونه یه آرزوی به این کوچکی رو بر اورده کنه دیگه چه خدایی یه...؟

با تو ام...!؟

نمی گم فراموشت می کنم ...چون دروغه...چون نمی تونم فراموشت کنم...

اما بدون که تا زنده ام دیگه اسم تو رو به زبون نمی یارم...

بهت قول میدم که تا زنده ام حتی سایه منو هم دیگه نبینی...

زندگی مو خراب کردی ولی اشکالی نداره ...تو خوش باش...!!

ببینم این خوشی تو تا چه وقت دوام بیاره.....

امید وارم که هیچ وقت تنها نشی ...!

چون تنهایی بد دردیه....!؟

 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:40 توسط اسیر زندگی

  

        این درد مرا خدای درمان می داد...!!!
خدایا...

باز هم داره شب می شه...!

باز هم من ـ تنها ـ بی کس ـ با یه دنیا غم و غصه ـ هنوز هم چشم انتظار!

ای کاش اون شب لعنتی توی اون ماشین نبودم...

ای کاش هیچ وقت چشم های مابه هم خیره نمی شد ـ...

ای کاش هیچ وقت اون راه تموم نمی شد...

ای کاش هیچ وقت تورو نمی دیدم...کاش هیچ وقت اسیرت نمی شدم...

شاید اون وقت خدا هم دیگه بهانه ای برای زجر دادن من پیدا نمی کرد....

خدایا...

          تو رو  به خودت قسم دیگه بسه...

دیگه خسته شده ام . از این همه زجر کشیدن من چه لذتی می بری که دست از سرم بر نمی داری؟!

این همه آدم توی این دنیات داری چرا هر وقت عصبانی می شی یاد من می افتی...؟

چرا تمام عقده هات رو سر من خالی می کنی ....؟!

 

 

مرغ دل من ز عشق تو جان می داد...

                                                  از بهر تو زندگی چه آسان می داد...

ای کاش می شد که به جای مردن ...

                                                  این درد مرا خدای درمان می داد ...  

 نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:42 توسط اسیر زندگی

  

        به چه کارت آید این جان چو ز یار خود گسستی...!!
به من این عتاب منما که گذشته ام زهستی...

من و فکر جان سپردن تو و کار خود پرستی...

بشکستی آن دلی را که شکسته بود ز عشقت...

ز چه رو به خویش بالی؟ که شکسته ای شکستی...

به فتادگان راهت به تکبری گذشتی...

تو نخورده باده  دانم ز غرور حسن مستی...

به که گویم این حکایت که مرا ز خود براندی...

ز چه رو به اشنایان تو در سرای بستی؟

به درون جسم و جانم که جز از تو راه دارد؟

به جز از تو در دل من که کند دراز دستی؟

به وفا بگیر دستم که زغم ز پا فتادم...

بنواز از ترحم دل خسته ای که خستی...

به چه امید داری ای دل به جهان که زنده ماندی؟

به چه کارت آید این جان چو زیار خود گسستی...!! 

 نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 15:58 توسط اسیر زندگی

  

        منوي اصلي
       دوستان

عشق های بی فرجام
یه قلب ساده
سلطان قلب مادر کوه رنج پدر
زندگی با عشق
:: قالب ساز ::

        آرشيو موضوعي
        نوشته هاي پيشين

مهر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

        امکانات

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح قالب: مينوس